تبليغاتX
من به دنيا خواهم آمد !!!

من به دنيا خواهم آمد !!!

زندگينامه من. از 25 روز قبل از تولد

چند روزی میشه به وبلاگ پسر کوچولوم سر نزدم وتو این مدت پسرکم شیرین زبونیای زیادی کرده بود که خیلی دوست داشتم تک تکشو اینجا بنویسم تا اگه قسمت شدو بعدها خودش این مطالب رو خوند کلی کیف کنه مثلا" چند روز پیش که برقا قطع  شده بود بهم میگه زنگ بزن اداره بابا برقا رو درست کنن .آخه بچه ام نمی تونس کارتونای مورد علاقه اشو که از صبح که چشماشو وا میکنه تا شب یه ریز پشت هم مبینه رو تو اون چند دقیقه تماشا کنه .

یا دیروز بهم میگه بشین منو نگاه کن بعد میره بالای مبل یه جوری که به قول خودش انگار داره موج سواری میکنه خودشو پرت کردو چند دور، دور خودش چرخید بعد که هنر نماییش تموم شد میگه :کف کردی؟ گفتم آره مامان کیف کردم .گفت:نه کف کردی؟!...

والبته همه اینا تاثیرات کارتوناییه که میبینه که عینا" تکیه کلامها و گاهی کلمات ناسزا مثل خفه شو،گم شوو...رو تکرار میکنه و جای استفاده از هر کدوم رو هم خوب بلده. راستی از این ماه تصمیم گرفتم مربی پسرم باشم و اگه موفق بشم ممکنه امسال هم سامی رو مهد نذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 5:56  توسط مامان آقا سامان کوچولو  | 

تازه ترین های آقا سامان

امروز من و آقا سامان تو خونه نشسته بودیم که سامی بعد از اینکه زیر لب یه چیزی رو زمزمه کرد با خوشحالی داد زد مامانی ببین شعر می خونم : ببعی میگه بع بع بع بع ... و شعر معروف ببعی رو با هیجان خاص چند بار خوند .نمی دونم شاید طبع شاعری رو در خودش کشف کرده بود و فکر میکرد این شعر پر محتوا رو خودش سروده .خلاصه خیلی ذوق کرده بود و حرکتش خیلی واسم جالب بود بخصوص که تا قبل این هیچ علاقه ای به شعرنشون نداده بود.راستی یه اولین دیگه هم به اولینهای گل پسرم اضافه شده ،فوتبال با بچه های تو کوچه که البته کوچیکترینشون سنشون 3برابر سامی بود و پسرکمو به علت کوچولو بودن زیاد تحویل نگرفتن ولی بابا فرزادو که می شناسین فقط واسه اینکه سامی رو بازی بدن خودش قاطی بازی بچه هاشد .حسابی دیدنی بود دویدن بابا فرزاد با اون هیبت!وهیجان بچه هایی که قدشون به زور تا آرنج بابا فرزاد می رسید واسه گرفتن توپ از به قول خودشون عمو...سامانم از فرصت حسابی استفاده کرد و زیر دست و پای بچه ها رژه رفت .الانم خواب که چه عرض کنم بیهوش شده و داره تجدید انرژی میکنه واسه فردا که به قول بابا احمد(بابای بابا فرزاد)نی به ناخون من کنه
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 1:13  توسط مامان آقا سامان کوچولو  | 

سلام به همگی .من(مامان آقا سامان)بعد از 2سال و اندی دوباره تصمیم گرفتم به قول بعضی از

دوستان دست به کیبورد بزنم وروزانه هایی از آقا سامان و شیطنتاش که روزبه روز هم بیشتر میشه

بنویسم .تو این مدت آقا سامان ما کلی بزرگ شده.قد کشیده،دندون درآورده و از همه مهمتر زبون باز

کرده اونم چه زبونی فکر میکنم تا 5-6 ماه دیگه من و باباشو درسته قورت بده .راستی آقا سامان

صاحب یه پسر عمو هم شده که البته الان 1سال ونیمه شده و باهمین سن کمشون هووی هم به حساب

میان ووقتی باهم یه جا باشن باید انتظار خراب کاریهای زیادی رو داشته باشیم.وآقاسامان با همین

زبونش که یکی در میون منظورشو میفهمونه همه تقصیرا رو گردن داداش روزبه میندازه .خلاصه

فرشته کوچولوی قصه ما دیگه اونقدرام مظلوم نیست و وقتی به خاطر شیطنتاش دعواش میکنیم صورت

غمگین به خودش میگیره و باناراحتی میگه تو منو دوس نداری یا وقتی بدونه کار از این حرفا گذشته

خودشو میچسبونه بهمون و میگه تو رو دوس دارم .دیروز تا مغازه عمو فرهاد رفته بودیم هرکاریش

کردم نیومد تو وقتی رفتیم خونه ازش پرسیدم چرا نیومدی پیش عمو گفت (به زبون خودش) عمو

عصبانیم گفتم چرا گفت حرف بد زد البته بعد معلوم شد به عموش سلام کرده اما عموش که سرش شلوغ

بوده جوابشو نداده وبه آقا برخورده .خلاصه این شخصیت جدید آقا سامانه که خیلی خیلی هم شیرینه و

من و باباش کلی از کل کل کردن و سر به سر گذاشتن باهاش لذت می بریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 15:8  توسط مامان آقا سامان کوچولو  | 

آتش نشانی

یه مدتیه که بدجوری دارم آتیش می سوزونم

هر کاری هم که به ذهنتون برسه دارم میکنم.

از خط کشیدن رو دیوار ... و شکستن کترل تلویزیون ... و کتک زدن روزبه و ....

الانم میخوام آخرین هنرنماییم رو براتون بگم

به بابایی دستور دادم بیاد با من تفنگ بازی کنه

اونم خسته و کوفته ، ولی با این حال اومد

بعد از مدتی رد و بدل کردن آتش سنگین بین من و بابایی و نابود کردن کامل ارتش سوم زرهی بابا

بین ما نبرد بالش ها به شدت هر چه تمام تر در گرفت

نمیدونم آتش توپخانه من قوی تر بود یا بابایی داشت فیلم بازی میکرد (البته من روی گزینه اول بیشتر شک دارم)

خلاصه بعد از برخورد یکی از توپ های توپخانه (بالش) بابایی نقش بر زمین شد و همین موقع بود که من خودم رو بالای سرش رسوندم

و با شلیک یک تیر بهش فرمان دادم که باید بمیره

اون هم گردنش شل شد و زبونش افتاد بیرون

منم خوشحال شدم که تونستم "شکستش بدم"

بعد بهش گفته که : بابا زنده شو ... (گوش نکرد) ... بابایی زنده شو

( باز هم گوش نکرد) ...

گفتم: مامان ... بابا مُد (مرد)

هر کاری می کردم بابایی زنده نشد که نشد

من هم برای اینکه یا کاملا بمیره یا زنده بشه و بتونیم ادامه بازی رو داشته باشیم

همونطوری که بابایی روی زمین خوابیده بود و من هم روی سینه اش بودم

با تمام قوا با سر کوبیدم تو دهنش

یکهو نمیدونم چی شد که بابایی مثل فشنگ از جاش بلند شد و دهنش رو چسبید

فکر کنم امواتش رو تو خواب دیده بود.

ولی نمیدونستم که وقتی آدم خواب می بینه باید دهنش رو بچسبه !

بعد از چند ثانیه دستش رو از جلوی دهنش بر داشت. یهو دیدم از توی دهنش یه چیز قرمز رنگ داره بیرون میاد و بابایی هم داره بدجوری چپ چپ منو نگاه میکنه

یهو یه کسی تو مغزم گفت

" سریع جیم شو که هوا بس ناجوانمردانه پس است"

من هم با دوپای خود و با افزودن هشت ده تا پای دیگه سریعا به پناهگاه زیرزمینی(زیر میز ناهار خوری) فرار و تا یکی دو ساعت ترجیح دادم همانجا سکنی گزینم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 8:37  توسط احمد فرحبخش  | 

http://p30cloob.persiangig.com/image/saman/00000111.JPG

http://p30cloob.persiangig.com/image/saman/S1.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:50  توسط احمد فرحبخش  | 

سلام 2باره

بعد از دقیقا یک سال و نیم سلام به همه

یک سال نیمه که با تمام قوا دارم بزرگ می شم

فقط شیر می خورم و بزرگ می شم

از امروز دوباره اومدم که بنویسم

الان که دارم اینا رو براتون می نویسم از آخرین عکسهایی که اینجا گذاشتم کلی بزرگتر شدم

و اگه راستش رو بخواین الان خواب هستم ... ;)

خیلی دلم برای این وبلاگ قدیمی تنگ شده بود

بابایی بهم قول داده که بهم کمک کنه تا بتونم بیشتر بنویسم

کلی هم تو این مدت عکس گرفتم که براتون می ذارم

به امید دیدار همگی شما ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:20  توسط احمد فرحبخش  | 

يك عكس ... يك داستان

http://irapic.com/uploads/1234935663.jpg

اين عكس داستان جالبي داره

** اول توضيح بدم كه اون دختر كوچولويي كه در سمت چپ عكس مي بينيد يكي از دوقلوهاي دايي هست.

اين خانم كوچولو ! اسمش "مونا"ست

مونا دستش رو گذاشته بود بين در و من در رو بستم

بعد مونا خانم زد زير گريه و داشت گريه ميكرد

من هم در اوج شيطنت رفتم پشت در و منتظر شدم دوباره دستش رو بذاره تا من با تمام زورم در رو ببندم و يه حال درست و حسابي بكنم .

اگه با دقت به عكس نگاه كنيد چشمان گيران مونا و صورت پر از شيطنت من رو ميتونيد ببينيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:26  توسط احمد فرحبخش  | 

بوسه

http://irapic.com/uploads/1234937775.jpg


من در حال ارسال يك فقره بوسه براي بابايي


http://irapic.com/uploads/1234891505.jpg

اين بوسه هم تقديم به همه شما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:20  توسط احمد فرحبخش  | 

عكسهاي جديد

http://irapic.com/uploads/1234904385.jpg

من در حال فضولي

http://irapic.com/uploads/1234851193.jpg
وقتي من آرايش شده بودم
http://irapic.com/uploads/1234863477.jpg
وقتي من سبيل دربيارم اين شكلي ميشم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:15  توسط احمد فرحبخش  | 

عکسهای جدید

دوست دارم بعد از بیشتر از یک سال تاخیر دوباره بنویسم

برای شروع عکسهام رو براتون میذارم

امیدوارم خدا هم کمک کنه و بتونم بازم بنویسم

http://saman86.persiangig.ir/image/IMG_1744-.jpg

http://saman86.persiangig.ir/image/IMG_1773_resize.JPG


http://saman86.persiangig.ir/image/IMG_1744_resize.JPG

http://saman86.persiangig.ir/image/Picture%200732222.jpg

http://saman86.persiangig.ir/image/Picture%20073_resize.jpg

http://saman86.persiangig.ir/image/Picture%20084_resize.jpg

http://saman86.persiangig.ir/image/Picture%20122_resize.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 23:6  توسط احمد فرحبخش  | 

من برگشتم

سلام.....
من چند ماهي غيبت داشتم .... چون خيلي كارها بايد مي كردم و تو اين مدت خيلي سرم شلوغ بود ....
من تو اين مدت كه نبود دندون در آوردم ... اونم نه يكي ... نه دو تا .... هفت تا
موهام بلند شد ....
حتي 2 بار به آرايشگاه رفتم و موهام رو كوتاه كردم ... يه بار اون اولا و يه بار براي جشن تولدم
من چند روز پيش اولين سالگرد تولدم رو جشن گرفتم
تصميم گرفتم از اين به بعد دوباره بنويسم ...
و كلي هم عكس براتون بذارم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:28  توسط احمد فرحبخش  | 

سرگرمي ...!!!

بابايي چند وقته كه سرش گرمه و مشغول رسيدگي به وب سايتشه براي همين كمتر مياد و اينجا مطلب مينويسه. اگر دوست داشتيد به وب سايت بابايي سر بزنيد.

www.P30CLooB.com
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:25  توسط احمد فرحبخش  | 

آلبوم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:28  توسط احمد فرحبخش  | 

در فلسفي 2 فنجان چايي

بابا فرزاد جلوي من (اقا سامان )  ایستاد و چند چیز را روی میز گذاشت و  بدون هیچ کلمه‌ای ، یک شیشه‌ی بسیار بزرگ را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد .

بعد از من (آقا سامان كوچولو)  پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و من تایید کردم .

سپس بابا فرزاد  ظرفی از سنگ‌ریزه برداشت و آن‌ها را داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد . سنگ‌ریزه‌ها در بین مناطق باز بین توپ‌های گلف قرار گرفتند ؛ و سپس دوب اره از من (اقا سامان كوچو لو ) پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز من تایید کردند .

بعد دوباره بابا فرزاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ؛ و خب ، البته ماسه‌ها همه‌ی جاهای خالی را پر کردند . او یک‌بار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و من گفتم : "بله ".

بعد با با فرزاد دو فنجان پر از چايي از زیر میز برداشت و روی همه‌ی محتویات داخل شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه‌ها را پر می‌کنم !! من كلي خنديدم  .

در اين موقع بابايي گفت : " حالا من می‌خواهم که متوجه این مطلب شوی که :

این شیشه نمایی از زندگی توست ، توپ‌های گلف مهم‌ترین چیزها در زندگی تو هستند ، خانواده  ، فرزندان ، سلامتي ، دوستان و مهم‌ترین علایقت - چیزهایی که اگر همه‌ی چیزهای دیگر از بین بروند ولی این‌ها بمانند ، باز زندگیت پابرجا خواهد بود .

سنگ‌ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارت ، خانه‌ ات و ماشینت .

ماسه ها هم سایر چیزها هستند -  مسایل خیلی ساده . "

بابايي ادامه داد: " اگر اول ماسه‌ها را در ظرف قرار بدهي ، دیگر جایی برای سنگ‌ریزه‌ها و توپ‌های گلف باقی نمی‌ماند ، درست عین زندگی‌ ات . اگر تو همه‌ی زمان و انرژی ات  را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنی ، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایت  اهمیت دارد باقی نمی‌ماند . به چیزهایی که برای شاد بودنت  اهمیت دارد توجه زیادی کن  ، با فرزندان آينده ات  بازی کن  ، زمانی را برای چک‌آپ پزشکی بگذار . با دوستان و اطرافیانت  به بیرون برو  و با آن‌ها خوش بگذران . همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی‌ها هست . همیشه در دسترس باش . اول مواظب توپ‌های گلف باش ، چیزهایی که واقعا برایت اهمیت دارند ، موارد دارای اهمیت را مشخص کن . بقیه‌ی چیزها همان ماسه‌ها هستند . "

 یمن از بابايي پرسيدم : پس دو فنجان چايي چه معنایی داشتند ؟
بابايي لبخند زد و گفت : " خوش‌حالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به تو نشان بدهم که مهم نیست زندگی ات چقدر شلوغ و پرمشغله است ، همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست ! " 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:19  توسط احمد فرحبخش  | 

درس زندگي بابا به آقا سامان كوچولو

بابايي در حال نوشتن نامه اي بود که من (آقا سامان كوچولو) پرسيد:
بابايي: درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
من (آقا سامان كوچولو)با تعجب به مداد نگاه کردم و چيز خاصي در آن نديدم پس از بابايي پرسيدم:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام ...!!!
بابايي گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج خاصيت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !
خاصيت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين خاصيت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط احمد فرحبخش  | 

بايد ها و نبايد ها



براي ديدن بقيه توصيه ها به ادامه مطلب مراجعه نماييد:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:22  توسط احمد فرحبخش  | 

احساس شیرین مادر شدن

میخوام از احساس شیرین مادر شدن بنویسم و از اولین دیدار با جگر گوشه ام که اگرچه همراه با درد بود اما برای من و باباش واقعا" شیرین بود. تجربه کردن حس زیبای مادر شدن و در آغوش کشیدن کودکی که بعد از نه ماه انتظار می دیدمش  که البته چند روزی طول کشید تا باهم کنار اومدیم چون جو خونه به خاطر حضور این تازه وارد کوچولو خیلی عوض شده بود و مدتی طول کشید تا بتونم خودمو با موقعیت جدیدم وفق بدم و سعی کنم مثل یک مادر رفتار کنم و مدت کمتری رو با فرزاد بگذرونم و در کنار همه مسئولیتهای جدید به فرزاد هم رسیدگی کنم. خلاصه این مرحله از زندگیه من و فرزاد هم به خوبی گذشت و مادر و پدر شدن رو تجربه کردیم .به هرحال این فرشته کوچولو به جمع ما اضافه شده و نه تنها باعث شادیه ما بلکه موجب شادیه تک تک اعضای خونواده من و فرزاد شده .خدا رو شکر می کنم به خاطر لطف بزرگی که در حق ما کرده و اگر چه یکی از عزیزترین اعضای خونواده رو از دست دادیم درعوض یک موجود دوست داشتنی به جمع ما اضافه شده که اسم بهترین بابای دنیا رو هم زنده میکنه.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:45  توسط مامان آقا سامان کوچولو  | 

جوابیه

از روزی که متن گفتگو با مامان و بابا رو گذاشتم چندین و چند نفر گفتن که باید مطلب رو با ذکر منبع بنویسی ...

خوب من هم که اون پائین نوشتم از کجا گرفتم "لينك از ساروي كيجا" ... حالا یا من خیلی ریز نوشتم یا شما مشکل دید دارید که برای اون هم توصیه می کنم به دندانپزشکی مراجعه و برای گوشهاتون دو عدد عینک تهیه بفرمائید

حالا اگه اون سایتی که من ازش مطلب رو گرفتم ازجای دیگه ای به یغما برده که من مقصر نیستم...

بگذریم

یکی از دوستان بازدید کننده (آقا صارم - پسر عمه بابایی) سوال کرده بودند که چطوری کلید های Alt+Ctrl+Del رو می زنم؟

آقا صارم عزیز - اینجا می خوام با آقا صارم صحبت کنم ،لطفا اونهایی که آقا صارم نیستند نخونند یا لااقل یه چشمی بخونن و حتما هم در موقع خوندن سوت بزنند که یعنی من نمی خونم

آقا صارم آخه آدم حرفهای خونوادگی رو میاد توی جمع می زنه ... آخه چرا آبرو ریزی می کنی ؟؟؟ از هیکلت خجالت نمی کشی آبرو یه بچه ۷ کیلویی رو می بری ... فقط بذار بزرگ بشم...

خوب از اینجاش رو همه می تونن بخونن

من کلید های Alt+Ctrl+Del رو به این شکل می زنم

ابتدا دست راست رو بر روی کلید  Ctrl گذاشته سپس دست چپ رو بر روی دکمه Alt می نهم و در نهایت با یک حرکت آفتاب بالانس با نوک انگشت پای راست کلید Del رو لمس می کنم.

خوب من این کار رو می کنم حالا اگه شما میتونی بفرما در ضمن گفتن قبول نیست باید حتما در هنگام این کار از خودت عکس هم بگیری.

راستی گفتم عکس ........ یه سوپرایز برای عموم طرفدار های عزیزم دارم ....

یک عکس بسیار زیبا و کارت پستالی از شحص خودم براتون میذارم.... از محسنات این عکس اینه که حجم در حدود ۱.۵ مگ است و کمی طول می کشه بتونید دانلودش کنید ولی کیفیت بسیار خوبی داره و همون هم میتونید برای خودتون چاپش کنید (چقد از خودم خوشم میاد ؟؟!!)

راستی از دیروز توی گرگان اینقده برف اومده که امروز همه جا تعطیله و بابایی هم امروز قول داده که سر کار نره و فقط بل من بازی کنه ....

تا بعد....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 8:14  توسط احمد فرحبخش  | 

مامان یا بابا ، مساله این است

- مامان - بعله ؟ - من می‌خوام به دنیا بیام ... - باشه

- مامان - بعله ؟ - من شیر می‌خوام  - باشه

- مامان  - بعله ؟ - من جیش دارم  - خب

- مامان  - بعله ؟  - من سوپ خرچنگ می‌خوام  - چشم

- مامان - بعله ؟ - من ازون لباس خلبانی‌ها می‌خوام  - باشه

- مامان  - بعله؟ - من بوس می‌خوام  - قربونت بشم

- مامان  - جونم ؟  - من شکلات آناناسی می‌خوام  - باشه

- مامان  - بعله ؟  - من دوست‌دختر می‌خوام   - خب

- مامان  - بعله ؟  - من یه خط موبایل می‌خوام با گوشی سونی  - چشم

- مامان  - بعله ؟  - من یه مهمونی باحال می‌خوام  - باشه عزیزم

- مامان  - بعله ؟  - من زن می‌خوام  - باشه عزیز دلم

- مامان  - بعله ؟  - من دیگه زن نمی‌خوام  - اوا ... باشه

- مامان  - .. بعله  - من کوفته تبریزی می‌خوام  - چشم

- مامان  - بعله ؟  - من بغل می‌خوام  - بیا عزیزم

- مامان  - بعله ؟ - مامان  - بعله  - مامان  - ... جونم ؟  - مامان حالت خوبه ؟  - آره

- مامان ؟ - چی می‌خوای عزیزم ؟  - تو رو می‌خوام .. خیلی  - ...

***

- بابا - بعله ؟ - من می‌خوام به دنیا بیام  - به من چه بچه .. به مامانت بگو

- بابا - هان؟ - من شیر می‌خوام - لا اله الا الله

- بابا  - چته ؟ - من از اون ماشین کوکی‌های قرمز می‌خوام - آروم بگیر بچه

- بابا  - اههههه  - من پول می‌خوام  - چی ؟؟؟؟ !!!

- بابا  - اوهوم ؟ - منو می‌بری پارک ؟ - من ماشینمو نمی‌برم تو پارک تو رو ببرم ؟

- بابا - هان ؟ - من زن می‌خوام - ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می‌ده هنوز

- بابا - ....  - من جیش دارم - پوففف

- بابا - درد - من زن نمی‌خوام  - به درک

- بابا - بلا - بابا - زهرمار  - من یه اتاق شخصی می‌خوام - بشین بچه

- بابا - مرض - منو دوست داری - ها ؟

- بابا - ...  - بابا  - خررر پفففف - بابا - خفه  - بابا  - جونت در بیاد

- بابا - دیگه چته ؟ - من مامانمو می‌خوام   

لينك از ساروي كيجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:17  توسط احمد فرحبخش  | 

عکس های تولد

 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:23  توسط احمد فرحبخش  |